| |
|
پنجشنبه 3 مرداد ماه سال 1387 |
|
هنوز ...
|
|

من سال های سال مردم تا اینکه یک لحظه زندگی کردم ،
تو می توانی
یک ذره
یک مثقال
مثل من بمیری ؟
به این فکر می کنم که چطور بعد یکسال که از آخرین حضور من سر کلاس و درس میگذره هنوز همون روحیه ها رو با خودم حفظ کردم.تو این ۵ روز گذشته مثل سالهای دانشگاه وقتی به کلاس وارد میشدم بدون هیچ حرکت اضافه ای خودمو به آخرین ردیف و آخرین صندلی میرسوندم و در دنج ترین نقطه خودمو محسور از دیگرون می دیدم و چقدر از این بابت خوشحال میشدم.بازم مثل قبل بیشتر از اینکه درس و حرفی که استاد میزنه برای من دلیل موندن تو کلاس باشه این حضور تو جمع افرادی که نه من درست میشناسمشون نه اونا منو .هنوزم سر کلاس با تمام شیطنت هام ساکتم .هنوزم این جذابیت استاده که منو وا میداره که به حرفاش گوش کنم یا نکنم . هنوز اگه استاد به دلم نشینه از همون لحظه اول کلاس برام جهنمه.هنوز ...
هنوز از دیدن و گذراندن ساعاتی با افرادی که نه من اونا رو میشناسم نه اونا منو احساس خوشایندی دارم چون ... |
..................................................................................
|
| |
|
چهارشنبه 2 مرداد ماه سال 1387 |
|
تلفن
|
|
باز هم تلفن ، صبح کسی تلفن می زند ، درباره ی مطالعه صحبت می کند ، حرف هایش را خیلی خوب نمی فهمم. گوش می دهم ، اجازه می دهم حرف بزند و بعد در یک لحظه به خود می گویم که باید این مکالمه را کوتاه کنم . ممکن است تو ، مثل همیشه ، وقت و بی وقت به من تلفن کنی تا درباره ی هر چیزی صحبت کنی . اصلن دلم نمی خواهد که با بوق اشغال مواجه شوی . گوشی را قطع می کنم و چند ثانیه ای می گذرد نا به یاد آورمکه تو مرده ای ، که تو دیگر به من تلفن نخواهی کرد ...
کریستین بوبن
یکی از بهترین دل نوشته ها یا روزمرگی یا به قول دوستی روزمره گی های این وبو نوشته بودم که به همت قطعی های برق احمدی نژادی همه را ، همه را از دست دادم .براش افسوس زیاد خوردم ولی نوشتن دوبارش را یاری ذهن و قلم نبود. |
..................................................................................
|
| |
|
دوشنبه 31 تیر ماه سال 1387 |
|
باید اول صاحب آن بود
|
|

برای از دست دادن چیزی ، باید اول صاحب آن بود . ما هیچ وقت در این زندگی صاحب چیزی نیستیم و هیچ وقت چیزی را از دست نمی دهیم.در این زندگی فقط باید آواز خواند ، باید با غبار روان های عاشق مان از ته گلو ، از ته دل ، از ته قلب ، از ته روح آواز بخوانیم .
فراتر از بودن –کریستین بوبن – ص۱۲۰
می بینی هنوزم فالی که برات بر میدارم سرشار از واقعیت ها و بودن هاست .عجیب ولی قریب به نظر میرسه در عین حال مثل همیشه ، همون واقعیته که در لحظه های حال به مثال رود جاری ه ... |
..................................................................................
|